دیگر خیلی سالهاست که انگیزه زیادی برای فخر فروشی در من وجود ندارد
-تحصیلات :همینقدرش هم خیلی پردردسر بوده است وعنوان تحصیلی که دیگر همه دارند واز ویژ ه گیهای عمده عوام است تا خواص ،همه یا مهندسند یا دکتر حتی بنگاه معاملاتی سر محل
-پست ومقام که از اولش اهلش نبودیم و تازه همین قدرش هم برای من زیاد است وبه درد نخور
-خانه وماشین هم که دیگر خیلی آرزوی بزرگی نبود تازه مدلش خیلی با هم فرقی نکرد
اما:
چیزی که نمی شود به آن فخر نفروشم تعداد دوستان خوب است که باعث غرورم بوده است وخواهد بود ،یکی گفته بود سالهای عمر آدمی به تعداد دوستان خوبش است شاید برای همین است که من فکر می کنم خیلی پیر شده ام
آدمها ی پرکار،صادق وسالم در این روزگار زیاد هم نیست ولی اطراف من کم هم نیست خوشحالم که آنها را درست یافته ام و تاکنون هم از دست نداده ام
هجده سال است که می شناسمش .دانشجویی درس خوان بود ،سربازیش ،فوق خواندنش،عروسیش که همسری خوب یافت زیرا کمترین حقش از زندگی این بود
دیگر استاد دانشگاه بود وسری بین سر سرها
روزی که دکترا قبول شد من وهمسرم انگاری به یکی از آرزوهای بزرگ خود رسیده بودیم ودیگر پسرم به او عمو دکتر می نگریست.
همیشه هدایت بود .پر حرف ،پر انرژی ،مهربان ،باهوش واز همه مهمتر سالم وصادق.
هر بار حرفی تازه ،کاری تازه،مصداق روز نو اندیشه ای نو
اما من همیشه او را برادر کوچکی می بینم که زود بزرگ شد بزرگتر از خودم
دوست همیشگی وهمه جا همیشه به خانه مان شادی می آورد واعتماد ومن هم اینگونه به او عادت کرده ام
دیشب نتوانستم نوشته صمیمی وساده اش را در وبلاگش که در سوگ برادرش در اتفاقی ساده نوشته بود بخوانم وگریه نکنم اتفاقی ساده ولی بزرگ وخنجری عمیق
کاشکی دیگر او وخانواده اش هیچوقت اینگونه ننویسند و من هم او را اینگونه نبینم
هر چند آرزوی بس محال است واین قافله سری دراز دارد.
اما دوست داشتم که بداند تنها نیست و ما هم امروز در سوگ او غمگین وافسرده
نظرات ()